|
جنازه ی
کاغذ پاره ها را در دهانم مزه مزه میکنم تا شعری شود ... در خور چشمهایت اما نه! این تتم مدت هاست که خاکستر شده است
اجرای زنده ی گروه اتفاق پنج شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ رادیو جوان با همکاری: روزبه صباغ : سه تار سامان نوری : کمانچه حامد شمسی : بربط آرش زرنیخی : تنبک متین اسماعیلی : آواز اجرای اثری از استاد حسین علیزاده
گیرم که تمام ساعت های جهان دریا اگر بمیرد تابوتش را روی شانه هایم خواهم گرفت و تا خورشید خواهم رفت
داود دهانت را مار بگزد آواز برای من آب و نان نشد . . .
حق با تو بود این حنجره از همان ثانیه های اول که چشمت در من پیچکی شد عصیانگر شروع به پوسیدن کرد . . .
دفتر اول : سی و دو حرف کافی نیست . . . . + نوشته شده در توسط متین اسماعیلی
تو خالق منی بی هیچ حرف پیش بی هیچ قید و شرط در من تو آتشی در من تو آفتاب در من تو بارشی که به وقت سپیده دم چون شبنمی مباح لبان گیاه را سیراب میکند
بهار ماهی کوچک غمگین هفت سین همه ی چلچله ها آسمان شهر زمین من و خدا چشمهامان همه خشکید به در پس تو کی می آیی؟ در من حلول کرده ای ای ماه مهربان هی فصل ؛ پشت فصل باران و آفتاب هی برگ ؛ برف ؛ صبر عیسی باکره در سینه ام هنوز آبستن تو است در من حلول کرده ای
تا کنون بکارت هیچ شعری بیهوده تباه نشده است و این شعر همچنان ادامه دارد
پاییز صدای چک چک ناودان ابری که تنش را میچلاند بارانی که تمام شد تقویم ورق خورد دوشنبه چهار و چهل وشش دقیقه ی بامداد
پایت را که زمین میگذاری چیزی به جز واژه ندارم که قربانی ات کنم قربانت شوم نوک این قلم آنقدر کند شده است که دیگر سر هیچ واژه ای را نمی برد سی دو حرف کافی نیست من تمام واژه های جهان را برای تو سر خواهم برید
پدر بزرگ پندهایت را برای خودت نگه دار! این نسل سوخته مرهم بیشتر به کارش می آید
تو از آن روز که کبوترانم! راهشان را در باد گم کرده اند دیگر هیچ نامه ای در شمینه ات نسوخته است
جهنم که می گویند اینجاست اتاق کوچک تنهایی همیشگی من! با دیوارهایی که هر روز از من بزرگتر می شوند دیگر باید فکری برای رفتن کنم خواب خواب خواب ای آشنای دیرینه ی من چه زود فراموش کردی مرا!
به سیاهی می اندیشم و تصویر پرنده ای در عمیق ترین غار های جهان به کتیبه ای در لور پاریس و به تو! این نهایت دل خوشی من است. . .! با چشم های بسته جهان دروغ بزرگی بیش نیست ماه خورشید زمین رنج سلول های خاکستری سکوت کن و اندکی به آفتاب بگو نه!
ماه از رگهای پوسیده ی درختان بالا میرود و به لانه ی کلاغ ها پناه میبرد خورشید مصلوب شده در انزوای سیاه خویش با دو دست ملتمس غروب میکند و باران زمان زیادی است که از یادمان برده نمی بارد دیگر شاید به همین دلیل ساده باغ بهانه ای برای رویش گنجشک بهانه ای برای زایش رود بهانه ای برای رفتن و من بهانه ای برای عشق نداریم سکوت میکنم و درد دارد از مردمک چشمانم سرریز می شود هرگز گمام نمی بردم تبدیل شوم به آتشفشانی متحرک فوران کرده اند یاخته هایم در من و از درون متروک شده ام سکوت می کنم و درد دارد سر ریز می شود
پاییز بغضهایش را پشت پنجره ی اتاقم و ابر سایه هایش را در من بارید و تو دستهایت را در من بتکان و جهان را بلرزان دیگر باید نامم را ثبت کنم من عمیق ترین دریاچه ی زمینم راهی مانده که نرفته باشم؟ آه اگر بالهایم را نچیده بودند به تقاص سجد ه ای که روا نداشت ابلیس...!!! آسمان را غرق چشمانت می کردم اینجا تمام راهها به تو ختم میشوند و به نامت ثبت میگردند تا بر گردی... و دستی به سر و روی باغچه ها بکشی حتی دیگر شعر ها روی میگردانند از من وقتی سراغ تو را میگیرم چگونه میتوان فراموشت کرد؟ وقتی با شهوت بی پایان هر قطره ی باران که زمین را در آغوش میکشد نام تو تکرار میشود چگونه؟ وقتی ضربان قلب من حضور تو را میزند فریاد میدانم روزی که برگردی آفتاب را... که در صندوقچه ی کهنه ی مادر بزرگ خاک میخورد به آسمان می بخشی و رایحه ی صورتی رویش را بین همه ی باغچه ها تقسیم میکنی و نامت را به من... بازگشتی نیست... گویا زمین برای همیشه سقوط کرده است و شب و روز شمارش معکوسی هستند که هرگز تمام نمیشوند تا تو برگردی... و نگاه عبوس پنجره ها را به خنده وا داری و مرا که در اشتیاق تو می سوزم دیوانه وار... دوست بداری بازگشتی نیست می دانم شاید این آخرین بار باشد که دهانم را با نام تو غسل میدهم و خونم را در سفیدی کاغذ در می آمیزم چه اهمیت دارد اما بازگشتی باشد یا بازگشتی نباشد برای تو؟ تا آن زمان نه خونی باقی مانده نه کاغذ سفیدی نه قاصدکی در باد نه شعری در باران نه کبوتری در افق نمی تواند تسکین دردی باشد که به سینه ام سنجاق کرده ای موریانه ها سر انگشتانم را جویده اند کابوس ها به تمام خواب هایم تجاوز میکنند فرشته های برهنه از سر و کولم بالا میروند و روی شانه هایم سنگینی میکنند دست هایم اما آنقدر کوتاه شده اند که دیگر به شانه ام نمی رسند تا تو را و فرشته ها یت را از رویشان بتکانم گلوله آتش خون صدای مرا میشنوی؟! منم ؛ انسان ؛ اشرف مخلوقات به یاد می آوری مرا؟ من از هیچ فریادی با تو سخن میگویم به بلندای تاریخ که چون فاحشه ای مغلوبش شده ام می شناسی ام؟ منم قابیل! برادرانم سینه ی خواهرانم را دریدند و از پستان هایشان خون نوشیدند برادرانم به من زهر خوراندند و همچنان که تو را بالا می آوردند طناب بر گردن مادرانم می انداختند و کمر پدرانم را می شکستند به جا می آوری مرا؟ چه فراموشی عمیقی گرفته ای منم انسان اشرف مخلوقات...! اصلا بیا همه چیز را فراموش کنیم نبض پوسیده ی درخت را سینه ی آغشته به خون دیوار را جای دندانهایت را سیب دخترک همسایه را شب را...! روز را...! مرا ...! تو را...! خدا را ...! اصلا هر چه تو بگویی را...! به خنده خانه ای می ماند دنیا بزرگ...! و انسان که هر لحظه آبستن آرزوهایش میشود رنج می زاید مرگ می آفریند و انسان بالا می آورد خدا اما...! در آرامشی تلخ نشسته بر دهانه ی چاهی انتظار صدایی را می کشد و من از رنجی سرشار فریاد میزنم آه من چقدر خوشبختم. . . ! پرواز ممنوع...! گنجشک ممنوع...! آسمان ممنوع...! گنجشک ها را از روی تمام شاخه ها جمع کنید و به سطل زباله بریزد چه می خواهند از جانم این پتیاره ابرهای سیاه هرزه گرد؟ که می بارند در من! تمام هستیشان را و من که تمام سرگردانی ام را احمقانه دیوانه وار دخیل میبندم بر خشکیده درختان قدیسه نما که ریشه هایشان ارث پدرانم و حاصل . . . مادرانم اند ابلیس بیدار شو من از دامن پاییز پس افتادم روی دستهای خاکستری تو در رگهایم خون توحش جاریست من گناهکار طبیعی ام من زیاد میبینم زیاد میشنوم زیاد میدانم اصلا من زیادی ام بیدار شو و انسانیتم را به گند بکش ابلیس هم خون من دهانم را ببوس و بگو جهنم خانه ام کجاست؟ ببین چقدر آب رفته ام که دستم به هیچ دامانی به هیچ ضریحی و به هیچ خدایی نمی رسد من قرار بود خدا متولد شوم اما به دستان تو افتادم و آدم شدم ببین چقدر آب رفته ام که زمین سیراب شده از حضور من و تن عریان پلکان ها هم آغوشیم را نفس میکشند
|